الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : سيد حسين محفوظى اهوازى )
58
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
( 1 ) اين تمسخر ، جانش را گداخت . پس ، فرزندش عبد اللّه او را به جبن و ترس ، سرزنش نمود و گفت : « تو با بصيرت خارج شدى ولى پرچمهاى فرزند ابو طالب را ديدى و دانستى كه مرگ در زير آنها قرار دارد ، پس ترسيدى ؟ ! » . البته وى نه با بصيرت خارج شد و نه از وضع خود آگاهى داشت ، بلكه بخاطر قدرت و حكومت ، خارج شده بود . زبير از سخن فرزندش سخت ناراحت شد و به او گفت : واى بر تو ! من سوگند خوردهام كه با او نجنگم . - كفارهء سوگندت را با آزاد كردن غلامت سرجس ، ادا كن . ( 2 ) پس وى غلام خود را آزاد كرد « 1 » و در ميدان جنگ به تاختوتاز پرداخت تا شجاعتش را به فرزندش نشان دهد و براى او آشكار سازد كه وى به خاطر دينش فرار كرده و نه اينكه خوف و ترسى داشته است . پس ، از محل دور شد و همچنان مىرفت تا به « وادى السباع » رسيد كه احنف بن قيس و قومش در آنجا اقامت داشتند . « ابن جرموز » به دنبال وى رفت و بر او يورش برده وى را ترور كرد و خبر كشتن وى را نزد امام برد و آن حضرت براى وى بسيار اندوهگين گشت . و راويان مىگويند : آن حضرت ، شمشير زبير را برداشت در حالى كه مىگفت : « شمشيرى است كه بسيار اندوهها را از چهرهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دور كرده است » . ( 3 ) به هر حال ، پايان كار زبير ، مايهء تأسف و اندوه بود ؛ زيرا وى در برابر حق ، تمرّد كرد و بر ضد وصىّ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و باب مدينهء علم آن حضرت ، اعلان جنگ نمود .
--> ( 1 ) طبرى ، تاريخ 4 / 509 .